تبلیغات
علمداران عشق - خاطره علی اضغر رمضان بور جانباز جنك
یکشنبه 10 آبان 1388

خاطره علی اضغر رمضان بور جانباز جنك

   نوشته شده توسط: قاسم یزدی    نوع مطلب :زندگینامه شهدا ،

بسم رب شهدا والصدیقین

خاطره ای از آقای اصغر رمضان پور جانباز جنگ تحمیلی از روستای طزنج

عملیات محرم سال 1361 در روز تاسوعای حسینی بود در بعدازظهر آن روز ناگهان دیدیم هنگام غروب باران شدیدی شروع به باریدن کرد خدایا چطور خواهد شد ! ما که شب باید به عملیات برویم این معجزه ی خداوند بود که تمام عراقی ها از حالت آماده باش بیرون بیایند و بگویند دیگر به ما حمله نمی کنند و تمام مواد منفجره که بر سر راه رزمندگان کار گذاشته بودند تمام آب برد و نابود کرد ما در رودخانه ای سنگر گرفته بودیم که بر اثر باران زیاد  خود را گرفتار سیلاب دیدیم هر چه تلاش کردم که از رودخانه بیرون بیایم نمی توانستیم خدایا ! تا چند لحظه ای دیگر سیلاب به من می رسد شاید به قدر یک بسم الله گفتن  دیگر ناامید شدم هر چه فریاد می زدم هیچ کس نزدیکم نبود که به من کمک کند همین که رسیدم بالای رودخانه با صدای بلند گفتم یا حسین (ع) یا ابوالفضل (ع) که دیدم جوانی دستم را گرفت و مرا بالا آورد همین که خواستم از او تشکر کنم دیدم کسی نیست خدایا چه کسی بود با همان لباس های خیس نیمه های شب وارد عملیات شدیم در حین عملیات بر اثر اصابت ترکش خمپاره به پایم مجروح شدم و رفیقم شهید شد از شب تا ساعت 8 صبح با لباس های خیس و پر از خون در کنار رفیق شهیدم  زیر آتش زیاد خمپاره و تیر و ترکش در تپه های مهران بودم تا آمبولانس آمد و مجروحان را به بیمارستان پشت جبهه انتقال داد بعدا من را به بیمارستان شمال منتقل کردند عفونت پایم هر روز بیشتر می شد چون آب و گل وارد سوراخ استخوان پایم شده بود دکتر به من می گفت که پایت اگر همین طور عفونتش زیاد شود آن را باید قطع کرد آن قدر من از این قضیه ناراحت بودم که شب با آه و ناله و توسل به امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) به خواب رفتم در عالم خواب دیدم آقای بزرگواری با شال سبز بالای سرم آمدند گفتم آقا می خواهند پایم را قطع کنند گفتند : نه ! پای تو را قطع نمی کنند دستی به روی پایم کشیدند و گفتند : می خواهی برویم جبهه گفتم بله آقا ! ایشان سوار بر اسب سفیدی شدند و من هم همراه ایشان تمام جاهای عملیات را به من نشان دادند تا رسیدیم به لب رودخانه که من را نجات داده بودند گفتند یادت می آید صدایمان می زدی گفتم بله آقا گفتند ما شما را نجات دادیم و اول تا آخر با شما رزمندگان بودیم                                        والسلام


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر