تبلیغات
علمداران عشق - خاطرات مجتهدی تهرانی
سه شنبه 19 خرداد 1388

خاطرات مجتهدی تهرانی

   نوشته شده توسط: قاسم یزدی    

یزدفردا "وقتی من در سنه 63 قمری برای ادامه تحصیل به قم رفتم، مرحوم حاج شیخ، مؤسس حوزه، از دنیا رفته بودند وآیات ثلاث، حوزه را اداره می‌كردند. ما از همان روزها و هفته‌های اول، بر اثر تعلیمات اخلاقی استادمان، مرحوم حاج شیخ اكبر برهان، در پی این بودیم كه ببینیم درس اخلاق خوب در كجا تدریس می‌شود. در آن مقطع دو درس اخلاق در حوزه تشكیل می‌شد. یكی مربوط به مرحوم حاج آقا حسین فاطمی بود كه در منزلشان بود و به دعای توسل ختم می‌شد و یكی هم عصرهای جمعه بود كه مرحوم امام (ره) در مدرس زیر كتابخانه مدرسه فیضیه درس اخلاق داشتند و عده زیادی از اهل علم و كسبه و مردم عادی در آن شركت می‌كردند. چهره‌های شاخصی از فضلا هم آنجا بودند و بر شركت در آن درس مداومت داشتند. از جمله چیزهائی كه یادم هست امام در این درس‌ها بارها بر آن تأكید می‌كردند این بود كه: "ما باید قدر انسان آفریده شدن خودمان را بدانیم. ما تنها موجودی هستیم كه خداوند،‌ راه كمال را به روی او باز گذاشته است. این موهبتی است كه سایر موجودات و حیوانات از آن بی‌بهره‌اند ". خصوصیت این درس این بود كه در مخاطبین حالت رخوت و سستی ایجاد نمی‌كرد و حال آنكه گاهی اوقات مخاطبین به دام افرادی می‌افتند كه مدعی درس اخلاق و سیر و سلوك هستند و آنها را از درس خواندن و حتی زندگی عادی، باز می‌دارند. من بارها گفته‌ام اگر از میان طلاب كسانی باشند كه ‌به چنین محافلی رفت و آمد كنند،‌ اصلاً به درد طلبگی نمی‌خورند. یك عده از همان زمان با درس اخلاق ایشان مخالفت می‌كردند و نسبت‌هائی می‌دادند، از جمله نسبت صوفی‌گری و سیر و سلوك.از طرفی، دستگاه و حكومت هم به درس اخلاق ایشان حساس شده بود، چون گریزهای سیاسی هم می‌زدند، به همین دلیل ایشان بعد از مدتی درس را تعطیل كردند. بعد از این ماجرا ما امام را تقریباً هر روز و مرتباً در نماز جماعت مرحوم آیت‌الله آسید محمدتقی خوانساری در مدرسه فیضیه می‌دیدیم. ایشان لحظاتی قبل از نماز می‌آمدند و در صف اول، جانمازشان را پهن می‌كردند و مرحوم آیت‌الله اراكی هم كنار امام و پشت سر مرحوم آیت‌الله خوانساری می‌نشستند و با هم به ایشان اقتدا می‌كردند. شب‌هائی كه آقای خوانساری نمی‌آمدند، آیت‌الله اراكی امام جماعت می‌شدند و امام هم به ایشان اقتدا می‌كردند و شب‌هائی كه نه آقای خوانساری و نه آقای اراكی بودند، امام، امامت می‌‌كردند. به یاد دارم یك شب این اتفاق افتاد و هر دوی آن بزرگواران نبودند و ما به امام اقتدا كردیم.
علاوه بر این خاطرم هست كه ایشان در آن نماز باران معروف آیت الله خوانساری هم شركت داشتند. به هر حال بعد از تعطیل درس اخلاق نیز روح قدس و تقوای امام كاملاً برای همه واضح بود و ایشان در این جنبه‌ها از دو شخصیت بزرگ متأثر بود:یكی مرحوم آمیرزا جواد آقای ملكی تبریزی و مهم تر از او مرحوم آیت‌الله شاه‌آبادی كه امام، ایشان را از همه اساتیدشان بیشتر دوست داشتند و به ایشان "روحی‌ فداه " می‌گفتند. من قبل از اینكه به قم منتقل شوم، در دوران نوجوانی ایشان را درك كرده بودم.ایشان در مسجد جامع تهران اقامه جماعت می كردند و واقعا همً شخصیت جذابی داشتند.جالب اینجاست كه من برای طلبگی خودم، پیش ایشان استخاره كردم.
بعد از آمدن مرحوم آیت‌الله بروجردی به قم و برگزاری درس ایشان، همیشه امام در آخر محفل درس در كنار شخصیت‌هائی مثل مرحوم آیت‌الله گلپایگانی و آیت‌الله داماد می نشستند.تا جائی كه یادم هست امام درس آقای بروجردی را می‌نوشتند. نمی‌دانم تقریرات ایشان چه شده، اگر منتشر شود، جالب خواهد بود. در همان ایام، مرحوم حاج آقا مصطفی، آقازاده ایشان، و یك نفر دیگر، بعدازظهرها به منزل ما می‌آمدند و حاشیه ملا عبدالله می‌خواندند.حاج آقا مصطفی هنوز معمّم نشده بود و پالتوئی بود. البته ایشان بعدها به مقامات بالای علمی رسید.او عمدتاً سر درس ها واز جمله در درس امام،خیلی جدی اشكال می‌كرد. من یك بار به شكل اتفاقی به درس امام رفتم و دیدم كه مرحوم حاج آقا مصطفی با شدت سر موضوعی با امام بحث می‌كند.وقتی هم كه بحث بالا می‌گرفت، تعبیرات جالبی بین آن دو رد و بدل می‌شد كه حاضرین شنیده‌اند. یكی دیگر از آقازاده‌هائی كه یادم هست اهل اشكال و بحث با پدرش بود، مرحوم حاج‌ آقا رضای صدر بود كه با جدیت با پدرش مرحوم آیت الله صدر بحث می كرد.
بعد از چند سال حضور در درس مرحوم‌ آیت‌الله بروجردی، به واسطه عذری كه برایم پیش آمد، مجبور شدم به تهران برگردم.دو سال در كنار مرحوم آشیخ‌ محمد حسین زاهد در مسجد امین‌الدوله برای محصلین تدریس می كرذم و بعد از رحلت ایشان به مسجد ملا محمد جعفر و مدرسه كنونی منتقل شدیم. در اینجا با مرحوم آقای آسید محمد صادق لواسانی كه دوست صمیمی امام بودند، هم محلی بودیم. گاهی اوقات وقتی به جلسات روضه منزل آقای لواسانی می رفتم، امام هم از قم تشریف آورده بودند و اظهار لطف می‌كردند. اواخر دهه 40 بود كه وقتی یك بار من از مجلس روضه بیرون آمده بودم، امام از آقای لواسانی پرسیده بودند: "آقای مجتهدی در تهران چه می‌كند؟ " آقای لواسانی گفته بودند: "در محله ما مدرسه‌ای دائر كرده‌اند و آسید محمد رضای ما هم پیش ایشان درس می‌خواند. " یادم هست وقتی قضیه دستگیری و حصر و بعد از آن آزادی امام پیش آمد، با یكی از دوستان، برای دیدار از ایشان به قم رفتیم. وقتی كنارشان نشستم، بلافاصله از من پرسیدند: "آسید محمدرضا چه می‌خواند؟ " حضور ذهن عجیبی داشتند و در میان آن همه جمعیت و مسائل فراوانی كه برایشان پیش آمده بود،این موضوع را از یاد نبرده بودند.از همان وقت تا پایان عمر امام، آقای لواسانی كه مرتباً خدمت ایشان می‌رفتند، عمدتاً مسائل مربوط به مدرسه ما و موفقیت‌های آن را به عرض ایشان می‌رساندند و این موجب شده بود كه امام التفات زیادی نسبت به مدرسه ما داشته باشند. بارها می‌شد كه برای ما شاگرد می فرستادند یا وقتی از ایشان سئوال می‌شد در تهران در كدام مدرسه درس بخوانیم، افراد را به مدرسه ما احاله می‌دادند.از جمله الطاف ایشان به مدرسه این بود كه وقتی در اواخر عمر،اذن تصرف وكلایشان در وجوه را از نصف به ثلث تقلیل دادند؛در مورد اجازه شان به بنده،در همان حد نصف نگه داشتند تا مخارج مدرسه تامین شود.به طلاب و تربیت شدگان مدرسه ما هم علاقه و لطف زیادی داشتند.بسیاری از انقلابیون، شخصیت‌های نظام و اطرافیان ایشان در همین مدرسه تربیت شده بودند. افرادی مثل آقایان ناطق نوری، محتشمی، ناصری، عسگراولادی، دكتر حسن حبیبی، مرحوم شهید چمران، مرحوم دكتر قندی، مرحوم دكتر فیاض بخش و بسیاری دیگر. مرحوم آیت‌الله نجفی مرعشی، یك روز فرموده بودند: " خدمتی كه فلانی و مدرسه‌اش به انقلاب كرده‌اند، هیچ كس نكرده، به جهت اینكه بسیاری از شخصیت‌های انقلابی در همین مدرسه تربیت شدند ".
یك بار هم آیت‌الله صافی برای من نقل كردند كه به اتفاق شورای مدرسین قم با امام جلسه داشتیم و ایشان از وضع حوزه‌ها گلایه داشتند كه محصولات آن دیگر مثل قبل از انقلاب نیست. من به ایشان عرض كردم كه اگر در آینده مدرسه‌ای باشد كه مجتهدین از آن بیرون بیایند، همین مدرسه فلانی است كه ایشان با لطف فرمودند می‌دانم.
در جریان آغاز نهضت، صبح 15 خرداد بود كه از دستگیری امام مطلع شدم. جریان هم از این قرار بود كه من به اتفاق یكی از رفقا داشتیم از جلسه ای بیرون می‌آمدیم كه دیدیم وضعیت شهر كاملاً غیرعادی است. یك نفر به ما رسید و گفت: " دیشب در قم آقای خمینی را گرفته‌اند. " وقتی این خبر را شنیدم، حالت كسی را داشتم كه ناگهان به برق وصل شده باشد و خیلی وحشت كردم، چون ایشان بعد از رحلت آیت‌الله بروجردی زیر بار مرجعیت نرفته بودند و كسی كه مرجع نباشد، طبیعتاً مصونیت قانونی ندارد.شدیداً نگران بودیم كه نكند كاری را كه در مورد فدائیان اسلام كردند، در مورد ایشان هم تكرار كنند، چون ما آنها را هم از نزدیك دیده بودیم و می‌شناخیتم؛ولی خوشبختانه علما از شهرها آمدند و مرجعیت ایشان را اعلام كردند و همین موجب شد كه دستگاه نتواند كاری بكند. حضور علمای بلاد در تهران، بسیار آثار خوبی داشت وبعضی‌‌از آنها بسیار استقامت كردند، چون رژیم فشار می‌آورد كه برگردند.مرحوم آقای میلانی را كه می‌خواستند برای اعتراض به تهران بیایند، برگردانده بودند؛ ولی ایشان از راه دیگری خودشان را به تهران رساندند. در همان ایام یادم هست یك روز مصادف با شهادت امام جعفر صادق (ع) بود و آقای میلانی در منزلی كه اقامت داشتند،مجلس روضه‌ای را برگزار كرده بودند.قرار بود مرحوم آقای كافی به منبر برود، بلافاصله مأمورین آمدند و ممانعت كردند و گفتند شما حق ندارید جلسه بگیرید. آقای میلانی گفتند: " روز شهادت امام صادق (ع) است و این آقا می‌خواهد برود و فقط در فضایل و مناقب ایشان صحبت كند. "آنها به جدّ گفتند كه نمی‌شود. آقای میلانی با عصبانیت به آقای كافی گفتند: "پس دعا كنید آقا! " مرحوم كافی با آن تیزی و زرنگی‌ای كه داشت،‌ دعای فرج امام زمان (عج) "الهی عظم‌البلاء... " را خواند و در خلال آن تقریباً یك شبه منبری رفت. این حركت ایشان بسیار برای من جالب بود.
مرحوم‌ آیت‌الله نجفی مرعشی هم كه در همان ایام در تهران بودند، به مدرسه ما آمدند و از آینجا بازدید و بسیار اظهار خوشوقتی كردند. بعد از حدود یك سال خوشبختانه امام از زندان و حصر،آزاد شدند و در قم به دیدار ایشان رفتیم.
بعد از تبعید امام، تقریباً تا یك سال كسی با ایشان ارتباطی نداشت. وقتی به نجف رفتند، من نامه‌ تبریكی برایشان نوشتم و امیدی هم به جواب نداشتم. یك روز دیدم در منزل ما را زدند و پستچی نامه‌ای را به من داد. دیدم خط امام است. اظهار لطف كرده و در آخر آن هم نوشته بودند: "مصطفی هم سلام می‌رساند. " بسیار خوشحال شدم، چون امیدی نداشتم كه بگذارند جواب امام به دست ما برسد. به احتمال قریب به یقین نامه را كنترل كرده و دیده بودند كه مطلب سیاسی در آن نیست.
یكی دو سال بعد به صورت قاچاقی رفتیم عراق و خدمت امام هم رسیدیم. از آن دوران چند خاطره جالب دارم. ایشان ظهرها در مسجد شیخ‌ انصاری نماز می‌خواندند. من هم علاقمند بودم كه در آن سفر،نماز همه مراجع، منجمله نماز امام را درك كنم. یكی از روحیاتی كه امام داشتند این بود كه در عین انقلابی بودن، از كسانی كه در كسوت روحانیت،فقط كارشان شعار دادن و رفتارهای احساساتی بود و به علم و تهذیب چندان اهمیتی نمی‌دادند، خوششان نمی‌آمد. یادم هست پس از یكی از نمازهای ظهر، یكی از همین سنخ افراد كه اسم نمی‌برم،از جا بلند شد كه بین دو نماز سخنرانی سیاسی تندی بكند و امام با اشاره دست و خیلی جدّی به او گفتند بنشین! و نگذاشتند كه او حرف بزند. این برخورد ایشان بسیار برایم جالب بود، چون بعدها دیدم كه بعضی از این تندروها چه سرنوشتی پیدا كردند. یكی از همین افراد كه گذارش به مدرسه ما هم افتاد، گودرزی،موسس گروه فرقان بود. این فرد، اول به مدرسه ما آمد و طلبه‌ها را تحریك ‌می كرد و مانع از درس خواندن آنها می شد و حرف‌های بی‌ربطی را اشاعه می داد.یك روز سر درس با لحن تندی به او گفتم: "برو بیرون منافق! " و از مدرسه بیرونش كردم. او نزد بعضی از پیشنمازهای تهران رفته و غیبت مرا كرده بود. بعدها كه او رفت و گروه فرقان را تشكیل داد و آقای مطهری را به شهادت رساند،افرادی كه گودرزی نزد آنها غیبت مرا كرده بود، آمدند و از من حلالیت طلبیدند. كسانی كه انقلابیگری‌شان احساسی و بی‌مبناست،‌ خطرساز هستند و امام متوجه این امر بودند.
نكته جالب دیگر در آن سفر این بود كه امام از جمله مراجعی بودند كه رساله و كتاب‌هایشان را به هیچ كس مجّانی نمی‌دادند و می‌فروختند. یادم هست پسردائی ما، آقای حسن حبیبی، آن زمان در فرانسه بود و از من خواسته بود یك دوره تحریرالوسیله امام را در نجف تهیه كنم و برایش بفرستم. من به خودم گفتم كه می‌روم خدمت امام و از خودشان می‌گیرم و می‌فرستم. رفتم و از امام این كتاب را درخواست كردم و نكته جالب اینجاست كه فرمودند: " من مقیّدم كتاب به فروش برود. " و با همین عبارت به من فهماندند كه در آنجا كتاب مجانی به كسی داده نمی‌شود. من هم رفتم و آن را از كتابفروشی‌های نجف خریدم و برای آقای دكتر حبیبی فرستادم. ایشان هم چند وقت بعد نامه‌ای برایم نوشت و تشكر كرد.
امام شب‌ها قبل از تشّرف به حرم حضرت علی(ع)، در بیرونی منزلشان می‌نشستند و گاهی اوقات ما هم در آن محفل شركت می‌كردیم. در آن سفر پدر من هم كه مقلد امام بود، همراهم بود.تا اواخر عمر هم اقلام درشت مالی به عنوان وجوهات شرعی برای امام به من می‌داد و من خدمت امام می‌فرستادم.ایشان خیلی دوست داشت كه او را به امام معرفی كنم. این كار را كردم و امام هم به پدرم تفقد بسیار كردند.
در آن سفر از بعضی از دوستان كه از اطرافیان امام بودند، نكاتی را درباره وسواس ایشان در صرف وجوهات شنیدم كه واقعاً برایم لذت بخش بود. مرحوم حاج‌آقا مصطفی در نجف از مراجع دیگری غیر از امام هم شهریه می‌گرفت. ظاهراً ایشان این كار را بلا اشكال می‌دانست، كما اینكه خیلی از فضلا و طلاّب از مراجع مختلف شهریه می‌گیرند، ولی امام در این موراد احتیاط می‌كردند. موقعی كه مرحوم حاج آقا مصطفی می‌روند از امام شهریه بگیرند، امام كلید صندوقی را كه در آن پول بوده،جلوی ایشان گذاشته و گفته بودند: " من وظیفه‌ ندارم به شما شهریه بدهم.اگر وظیفه شما شهریه گرفتن است، خودتان برویداز صندوق بردارید. " این نشان دهنده این نكته است كه از دیدگاه امام، صرف وجوهات شرعی فوق‌العاده دشوار و دقیق است.مورد دیگر این است كه مرحوم حاج آقا مصطفی به امام گفته بودند در نجف هوا گرم است و من به كولر نیاز دارم. امام به ایشان فرموده بودند: "پدرت كولر ندارد. تو كولر می‌خواهی؟ " امام در آن گرمای سخت نجف حاضر نشده بودند كولر بخرند.
امام در هنگام اقامت در نجف اجازه‌نامه جالبی به خط خودشان برای من نوشتند، چون معمولاً ایشان اجازات را می‌دادند به برخی از مقرّبینشان بنویسند. ما هم از آن تاریخ ارقام درشت وجوهات را به نجف می‌فرستادیم. حتی وقتی امام در پاریس هم بودند، توسط شهید صدوقی برای ایشان وجوهات فرستادیم و تا روزهای آخر عمر امام هم این جریان ادامه داشت و رسیدهای ما حتی در بیمارستان هم مُهر شد.
بعد از پیروزی انقلاب و اقامت امام در جماران، ملاقات‌های خصوصی متعددی با ایشان داشتم. گاهی به اتفاق مرحوم آقای لواسانی و گاهی هم تنها. در این ملاقات‌ها معمولاً سعی می‌كردم سئوالات فقهی بپرسم. گاهی اوقات، به خصوص موقعی كه آقای لواسانی هم بودند، سئوال و جواب های جالبی مطرح می‌شد كه بعضی از اینها می‌تواند آموزنده باشد.قبل از هر چیز بد نیست اشاره كنم كه در مواردی از امام مسائلی را می‌پرسیدم و ایشان می‌فرمودند نمی‌دانم و این درس بزرگی بود كه انسان خود را ملزم نداند به هر سئوالی، ولو چیزی كه به آن شك دارد، پاسخ بدهد. مثلاً یك بار از ایشان فرعی در باره ارث زن از شوهر پرسیدم كه زن از زمین‌ ارث نمی‌برد، از هوا ارث می‌برد؛تكلیف آپارتمان‌هائی كه بین زمین و هواست، چه می‌شود؟ایشان فكری كردند و فرمودند نمی‌دانم. همین حالت را هم در مرحوم آیت‌الله آسید احمد خوانساری دیده بودم كه وقتی بعضی از سئوالات را از ایشان می‌پرسیدند، می‌فرمودند نمی‌دانم. این نقص نیست،نشانه كمال اخلاقی فرد است كه تا وقتی به یقین نرسیده، حرفی را نزند. یكی از نكاتی كه بارها برای من موجب وسواس شده بود، این بود كه من به عدالت پیشنمازهائی كه صرفاً نماز جماعت می‌خوانند و وظیفه و شأن یك روحانی را كه ارشاد مردم و موعظه آنهاست، رعایت نمی‌كنند، شك داشتم و به اینها اقتدا نمی‌كردم. یك روز به امام عرض كردم كه این وسواس است یا حقیقت؟امام فرمودند: " تذكر بدهید كه مردم را نصیحت كنند. " ایشان این رفتار را موجب سلب عدالت نمی‌دانستند. همین مسئله را من قبل از انقلاب از مرحوم شهید مطهری پرسیده بودم. یك بار در مشهد داشتم وارد حرم مطهر حضرت رضا (ع) می‌شدم، دیدم آقای مطهری دارند از حرم بیرون می‌آیند. من چون واقعاً به فهم و نظر آقای مطهری اعتقاد داشتم، همین سئوال رااز ایشان پرسیدم كه آیا این وسواس است؟ایشان كه ظاهراً مثل من، دل پُری از این جماعت داشتند، گفتند: "نخیر! وسواس نیست ؛كاملاً درست است. "ظاهراً دیدگاه ایشان در این باره با امام متفاوت بود.
یك بار به امام عرض كردم كه: "آقا‌!‌بعضی از طلبه‌های مدرسه ما تمكّن مالی دارند،‌ولی در عین حال به این بهانه كه وجوهات، تبرّك و متعلق به امام زمان است،شهریه می‌گیرند. نظر شما چیست؟ " فرمودند: "اگر درس بخوانند و در آینده به درد اسلام بخورند، اشكال ندارد ".
مسئله دیگری كه از ایشان سئوال كردم و به نظرم بسیار مهم است، این است كه قبل از پیروزی انقلاب، متدیّنین وقتی ملكی یا مغازه‌ای را از اداره اوقاف اجاره می‌كردند، علاوه بر اینكه ماهیانه اجاره‌ای را به اوقاف می‌پرداختند، می‌رفتند و به مرجع تقلیدشان هم اجاره‌‌ای را پرداخت می‌كردند. اوقاف دست رژیم شاه بود و معلوم نبود كه این اجاره‌ها واقعاً به مصرف موقوف الیه می‌رسد یا نه. حالا كه جمهوری اسلامی شده، تكلیف چیست؟ ایشان بدون هیچ تعارفی و به صراحت فرمودند: "اگر مسئولین اوقاف كسانی باشند كه من معرفی كرده‌ام و به دیانت آنها یقین داشته باشم، دیگر لازم نیست كه افراد به مرجع خود مراجعه كنند؛ ولی اگر همان كارمندهای سابق و آدم‌های بی‌مبالات و غیر ملتزم به احكام شرعی باشند،باز هم باید بروند و به مرجعشان اجاره بدهند. " این برای من خیلی جالب بود. ایشان نفرمودند چون جمهوری اسلامی شده، دیگر همه چیز به خودی خود،اسلامی است و توجه به این امر داشتند كه باید به مرور همه شئون كشور را اسلامی كرد.
مسئله دیگری كه از ایشان سئوال كردم و ایشان به ما وكالتی دادند این بود كه فتوای ایشان این بود كه اگر كسی منزلش را بفروشد، باید خمس آن را بدهد، چون از معونه بودن خارج می‌شود. این فتوا برای خیلی‌ها مشكل ایجاد می‌كرد، به خاطر اینكه فردی بود كه مثلاً یك آپارتمان 50 متری داشت و به زحمت پولی جور كرده بود كه روی آن بگذارد و خانه وسیع‌تری بخرد كه خانواده‌اش وضعیت راحت تری پیدا كنند. این فرد اگر خمس آن خانه را می‌داد،دیگر نمی‌توانست خانه بخرد.من همیشه ‌موقعی كه با ایشان صحبت می‌كردم، سرم را زیر می‌انداختم، چون ایشان ابهتی داشتند كه ممكن بود حرفم یادم برود.پرسیدم: "این بیچاره ها بالاخره چه باید بكنند؟ " سرم را بلند كردم و دیدم ایشان دارند تبسّم می‌كنند. فرمودند: "شما از طرف من وكیل هستید. اگر كسی چنین مشكلی داشت، شما خمس را از او بگیرید و بعد برگردانید. " این وكالتی كه ایشان به من دادند، خبرش پخش شد و بسیاری از افراد مستضعف آن زمان، طلبه‌ها، پاسدارها كه آن زمان حقوق ناچیزی داشتند، خانه‌شان را كه می‌فروختند، خمس آن را به ما می‌دادند و ما هم به نیابت از امام، برمی‌گرداندیم.
یك بار هم من خوابی دیده بودم كه آن را برای امام تعریف كردم و تعبیرش را خواستم. داستان از این قرار بود كه من در خواب دیدم كه امام دارند در خیابان‌ منتهی به بازار تهران حركت می‌كنند تا به مسجد امام بازار رسیدند. آمدند از پله‌های مسجد پائین بروند، من جلو رفتم و زیر بغلشان را گرفتم و كمكشان كردم. از ایشان پرسیدم تعبیر این خواب چیست؟ لبخندی زدند و فرمودند: "ان شاءالله كمك كار باشید ".
ما گاهی حامل پیغام‌ها و التماس دعاهای مردم به امام هم بودیم. مخدّره‌ای در محله ما زندگی می‌كرد و دختر بیماری داشت. به من گفت: "گوشواره‌ای دارم كه نذر كرده‌ام برای شفای دخترم به حضرت امام بدهم. به ایشان بفرمائید دعا كنند دختر من خوب بشود. "آن روز آقای لواسانی هم در جلسه بود و وقتی كه من مطلب را گفتم،مطایبه‌ای كرد كه موجب خنده امام شد. امام دعا كردند و آن دختر هم شفا پیدا كرد و مادرشان گوشواره را داد كه ما بردیم دادیم خدمت امام.
یك بار در یكی از ملاقات‌های خصوصی عرض كردم كه ما دوست داریم همراه طلاب مدرسه و اهل محل و كسبه، دسته‌جمعی خدمت شما برسیم. ایشان فرمودند: " مانعی ندارد. " ما پیگیر بودیم تا اینكه یك روز آقای توسّلی به من زنگ زد و گفت: " با حدود صد نفر تشریف بیاورید! "ما قرارمان این نبود. من هم با حالت اعتراض‌آمیز گفتم: "بسیار خوب! من به رفقا می‌گویم كه نشد. " آقای توسلی گفت: "تهدید می‌فرمائید؟ " گفتم: "خیر! واقعیت است. من چطور می‌توانم مردم را جدا كنم؟به همه آنها وعده داده‌ام كه آنها را به دیدن امام می‌برم. " ظاهراً ایشان رفته و از امام سئوال كرده بود و امام فرموده بودند همه طلبه‌ها و اهالی مسجد ایشان بیایند. ما آن روز تعداد زیادی اتوبوس گرفتیم و همه طلبه‌ها و اهل محل رفتیم دیدار ایشان. در حاشیه این دیدار اتفاق جالبی افتاد و آن این بود كه در محله ما پیرمرد زحمتكشی كه ظاهراً مقّنی هم بود،به قدری عاشق امام بود كه بارها به من گفته بود: "اگر مرا پیش امام ببری، صدهزار تومان به تو می‌دهم. " من معمولاً به ایشان می‌‌گفتم: " شما به آقای لواسانی مراجعه كنید. " می گفت: " به آقای لواسانی گفته‌ام، ولی تا به حال نشده. "وقتی قرار شد نزد امام برویم،این فرد را در بازارچه دیدم. صدایش زدم و پرسیدم: "دیدن آقا رفتی؟ " گفت: "نه ". گفتم: "صدهزار تومانت كجاست؟ " ‌گفت: "آماده است. " گفتم: "فردا بردار بیاور. " كه البته ما پول این آقا را هم گذاشتیم روی كمك‌هائی كه به جبهه می‌كردیم و دادیم به دفتر امام. شب وقتی به مسجد برگشتیم،‌ این آقا را دیدم و پرسیدم: "آقا را خوب دیدی؟خوش گذشت؟ " گفت: "به اندازه یك كربلا رفتن به من مزه داد. " من واقعاً با دیدن حالت افرادی مثل این پیرمرد كه این طور امام را دوست داشتند، یاد آن حدیث معروف امیرالمومنین (ع) می‌افتادم كه می‌فرمودند: "خالطوا الناس مخالططاًان عشتم معهما هنوا الیكم و ان متم بكو علیكم " با مردم جوری زندگی كنید كه تا زمانی كه زنده هستید، دوستتان داشته باشند و وقتی هم از دنیا رفتید، گریه كنند. امام واقعاً مصداق اتّم این حدیث بود و علت اصلی‌اش هم اخلاص ایشان بود. امام واقعاً به خاطر خدا هر قدمی را برمی‌داشت. مردم به همان میزان كه از ریا بدشان می‌آید، اخلاص را دوست دارند. مردم ایمان داشتند كه ایشان هر چه می‌گوید به خاطر خدا می‌گوید و با طیب خاطر و از روی علاقه، حرف ایشان را می‌پذیرفتند. الان هم كه مردم به رهبر انقلاب، آیت‌الله خامنه‌ای، علاقه دارند به خاطر اخلاص ایشان است. اخلاص موضوع پیچیده‌ای نیست كه معلوم نباشد. مردم خیلی راحت می‌فهمند كه چه كسی اخلاص دارد یا ندارد و خیلی راحت هم در این زمینه قضاوت می‌كنند.انسان اگر بخواهد چه در این دنیا و چه در آن دنیا زندگی سعادتمندانه‌ای داشته باشد، رمز آن اخلاص است. رمز ماندگاری نام فرد هم اخلاص است. علاوه بر اخلاص، یكی از جهاتی كه من به آقای خامنه‌ای علاقمندم، تواضع ایشان است. یادم هست روز سوم رحلت امام، آقای خامنه‌ای در دانشگاه تهران فاتحه‌ای گرفتند و ما رفتیم. آقای فلسفی در منبر از آیت‌الله خامنه‌ای به عنوان رهبر كبیر انقلاب نام برد. ایشان بلافاصله در میانه سخنرانی آقای فلسفی تذكر دادند كه: " خیر! رهبر كبیر انقلاب، امام هستند.این عنوان باید برای امام بماند. " من از این تواضع ایشان خیلی خوشم آمد و لذا همیشه دعاگوی ایشان و همه مراجع تقلید هستیم.
یزدفردا


غریبه
سه شنبه 19 خرداد 1388 10:57 ب.ظ
طی نامه ای به رهبری هاشمی، نظام را به آشوب‌های خیابانی تهدید كرد.
متن کامل نامع در وبلاگ www.takestan.mihanblog.com

send to all
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر