تبلیغات
علمداران عشق - مطالب آذر 1390
قالب وبلاگ قالب وبلاگ

علمداران عشق
 

به وبلاگ من خوش آمدید
 
نوشته شده در تاریخ جمعه 25 آذر 1390 توسط قاسم یزدی

سقیفه شروع اختلافات درمدینه:

درحالی که بنی هاشم و عدّه ای از صحابه مشغول فراهم کردن مقدمات غسل و تدفین پیامبر اکرم بودند، بعضی از بزرگان قبائل جهت تعیین رهبر آیندة امت و حکومت اسلامی در محلی به نام سقیفة بنی ساعده جمع شده بودند. این جلسه با برنامه ریزی عده ای از انصار تشکیل شده بود. در این جلسه مهاجرین با استدلال بر اینکه پیامبر از میان قوم و قبیلة ما بود و ما خویشان او هستیم پس اولی به جانشینی اوییم خلافت و جانشینی پیامبر را حق خود می-دانستند. انصار نیز با استدلال بر اینکه قوم و قبیلة شما دعوت پیامبر اکرم را نپذیرفت و او به ما پناه آورد و با شمشیر ما بود که اسلام قوت گرفت، پس ما اولی به جانشینی او هستیم خلافت و جانشینی را حق خود بیان می کردند. در پایان نیز با ادلّه و استدلال های جاهلی، سقیفة بنی ساعده به اتمام رسید. اولین و بزرگترین انحراف در اسلام از سقیفة بنی ساعده شروع گشت. اثرات این انحراف هنوز پس از 1400 سال در بین مسلمین مشاهده می شود.

قریش و سقیفه :

بزرگان و ثروتمندان قریش به منظور جلوگیری از رشد اسلام، با مخالفت ها و مبارزات فراوان خود پیامبر را مجبور به هجرت به شهر مدینه کردند. ایشان در سال هشتم هجری و با فتح شهر مکه با قبول شکست در برابر پیامبر اکرم اسلام آوردند. ایشان با اینکه از غلبه و شکست پیامبر اکرم عاجز شدند اما، برنامه ها و نقشه های خود را متوقف نکرده بودند. با شرایط پیش آمده در سقیفة بنی ساعده قریشیان نهایت استفاده را از این شرایط کرده و با یک برنامة حساب شده به حاکمیت بر اعراب دست یافتند. عمر پیوسته به ابن عباس می گفت: عرب دوست نداشت که نبوت و خلافت در یک خاندان جمع باشد. همچنین می گفت اگر کسی از بنی هاشم عهده دار امر خلافت شود خلافت از این خاندان خارج نشود و برای ما نصیبی در آن نیست ولی اگر غیر بنی هاشم عهده دار شوند در میان خود می گردانند و به هم دیگر حواله می دهند.(21)

سقیفه اتفاق یا کودتا

کسانی که قائل به اتفاقی بودن واقعة سقیفه هستند، بسیار خوشبینانه و با تسامح به این واقعه نگاه می کنند زیرا قرائن و شواهد تاریخی دلالت بر با برنامه بودن این واقعه دارد. در بررسی وقایع چند روز پایانی عمر شریف پیامبر اکرم، مشخص می شود که؛ یک سری فعل و انفعلاتی در جهت تحت نظر گرفتن اوضاع مدینه در زمان وخامت بیماری پیامبر اکرم به چشم می-خورد. در این میان عده ای به منظور کنترل اوضاع و تحت نظر گرفتن اتفاقات، شروع به مقدمه سازی و سنگ اندازی در امور حکومتی می کردند.
در ذیل چند نمونه از شواهد تاریخی که دلالت بر این امر دارند را بیان می نمائیم:
الف) عدم حرکت سپاه اسامه :
پیامبر اکرم در روزهای پایانی عمر شریف خود با بیان خطرناکی دشمنی رومیان با تشکیل سپاهی به رهبری اسامه بن زید دستور به جهاد و حرکت به طرف مرزهای بلاد اسلامی را صادر نمودند.(22) با کارشکنی عده ای از منافقین دستور پیامبر اکرم عملی نشد. جوان بودن و بی تجربگی اسامه بهانه ای بود که عده ای از مخالفین، برآن تأکید داشتند این منافقین به جهت حضور در مدینه و تسلط بر اوضاع حاضر به دور شدن از مدینه نبودند. از اعتراضات عمر به ابوبکر پس از روی کار آمدن ایشان مشخص شد که معترضین و مخالفین با تشکیل و حرکت سپاه اسامه در زمان حیات پیامبر اکرم چه کسانی بودند.
ب) مخالفت با دستور پیامبر جهت نوشتن نامه:
در حضور عده ای از مهاجرین و انصار، در آخرین روزهای حیات پیامبر اکرم، آن حضرت با درایت خود با درخواست قلم و کاغذ تأکید بر نوشتن دست نوشته ای کردند، تا از اختلافات پس از فوت خود جلوگیری نمایند. این درخواست پیامبر با مخالفت خلیفة دوم مواجه شد. او حضرت را به هذیان گویی محکوم کرد و گفت کتاب خدا ما را بس است.(23)
ج) تکذیب خبر فوت پیامبر اکرم:
پس از فوت پیامبر اکرم عمر با مخالفت شدید و تأکید بر اینکه پیامبر نمرده و زنده هستند و ایشان هیچگاه نمی میرند، تلاش بسیاری جهت عدم پخش شدن این خبر در شهر می نمود. وی مردم را تهدید به قتل کرده و می گفت: هرکس بگوید پیامبر مرده است او را می-کشم.(24) عده ای از صحابه آیاتی از قرآن کریم را که تـأکید و تأیید بر رحلت پیامبر اکرم داشتند را برای او تلاوت می کردند، اما وی نمی پذیرفت. بعداً مشخص شد که علت این مخالفت عمر، عدم حضور یاران و هم پیمانان او در مدینه بود. زیرا به محض حضور ابوبکر در شهر و خواندن همان آیات قبلی برای وی، او رحلت پیامبر را به آسانی پذیرفته و مشغول تعیین جانشین برای پیامبر اکرم شد.(25)
د) حضور اوسیان و خزرجیان در سقیفه:
از ابتدای حضور پیامبر اکرم در مدینه انصار مورد تأیید و احترام پیامبر اکرم بودند. طبق نقل منابع تاریخی در این زمان بسیار حساس، عده ای از انصار مقدمات انحراف مسیر حرکت حکومت اسلامی را فراهم نمودند. این افراد با هماهنگی قبلی و با حضور بزرگان قبیلة اوس و خزرج در محل سقیفه جمع شدند. این گروه با عدم حضور درمراسم غسل و تدفین پیامبر اکرم در سقیفه جمع شده و مشغول برنامه ریزی و تصمیم گیری جهت جانشینی پیامبر اکرم شده بودند.(26) ایشان بعداً علت تشکیل سقیفه را ترس از حاکمیت مهاجران و قریش بیان کردند. علت ترس ایشان نیز این بوده که بسیاری ازبزرگان قریش به دست انصار به هلاکت رسیده بودند. حباب بن منذر در سقیفه همین مطلب را بیان نمود که، ترس ما از آنجاست که کسانی از قریش به حکومت برسند و انتقام پدران و برادران خود را که به دست ما کشته شده اند از ما بگیرند.(27)
در سقیفه چه گذشت
ابن عفیر از ابی عون از عبدالله بن عبدالرحمن انصاری روایت می کند، وقتی که پیامبر(ص) رحلت کرد، انصارگرداگرد سعد بن عباده گرد آمدند و به او گفتند: رسول خدا (ص) رحلت کرد. سعد به فرزندش قیس گفت: من به علت بیماری نمی توانم سخنانم را به مردم برسانم. از من بشنو و سخنان مرا به آنان برسان. سعد سخن می گفت و فرزندش قیس آن سخنان را با صدای بلند تکرار می کرد تا مردم بشنوند. بعضی از گفته های وی چنین بود: گروه انصار، شما در اسلام دارای سابقه ای هستید که برای هیچ یک از قبایل عرب چنین سابقه ای نیست. رسول خدا (ص) بیش از ده سال در میان قوم خویش بود، ولی از قوم او مگر عده ای اندک کسی به وی ایمان نیاورد. سوگند به خدا، قوم او بر این که مانع کار او شوند قادر نبودند. دین وی را نشناختند و پیامبر را نیز نتوانستند از خود دور کنند. تا این که خداوند برتری را برای شما خواست و فضیلت را به سوی شما راند. و به این نعمت مخصوصتان کرد و ایمان به خدا و به رسول او را روزی شما کرد. بلند مرتبگی را برای اصحاب رسول خدا(ص) و دینش قرار داد و جهاد را علیه دشمنانش بر شما واجب گردانید. شما بر کسی که از رسول خدا (ص) تخلف می کرد شدیدترین مردم بودید . تا این که مردم از روی رضا و رغبت و یا از روی ناچاری و کراهت به دین اسلام وارد شدند. به واسطه سعی و تلاش شما آنان ریسمان خواری و مذلت بر گردن آویختند و در حالی که در کار خود شکست خورده بودند تسلیم شدند و به فرمان خدا این سرزمین برای شما و رسول خدا (ص) ثابت و برقرار ماند. عرب به واسطه شمشیرهای شما در برابر پیغمبر خوار و کوچک شد. پیامبر(ص) به هنگام رحلت از شما راضی بود و شما روشنی چشم او بودید. دست هایتان را محکم به کار خلافت بگیرید زیرا شما سزاوارترین مردم به کار خلافت هستید. حاضرین در مجلس در جواب سعد چنین گفتند: سخنی درست و صواب گفتی، ما با تو در مورد به دست گرفتن کار خلافت هیچ گاه به منازعه و دشمنی برنخواهیم خاست. تو قانع کننده و خیر خواه مومنان هستی. جریان سقیفه را به ابوبکر خبر دادند، وی به شدت بی تابی کرد و به همراه عمر به سرعت به سوی سقیفه به راه افتادند. در راه به ابوعبیده بن جراح برخورد کردند و سه نفری به سقیفه رسیدند. در آن جا مردان سرشناس بسیاری بودند. یکی از آن سرشناسان سعد بن عباده بود. عمر خواست تا سخن بگوید و گفت: بیم آن دارم که ابوبکر بعضی از سخنان خود را نگوید. بنا بر این ابوبکر آماده سخن گفتن شد و گفت: خداوند، محمد (ص) را برای هدایت مردم فرستاد. وی مردم را به دین اسلام فرا خواند. خداوند نیز پیشانی و قلوب ما را گرفت و به سوی اسلام خواند. ما گروه مهاجران اولین مردم بودیم که به دین اسلام وارد شدیم و مردم در این کار پیرو ما بودند. ما از اقوام و عشیره رسول خدا(ص) هستیم. ما از نظر نژاد، میانه عرب هستیم. هیچ یک از قبایل عرب نیست مگر این که قریش در آن قبیله داری فرزندی باشد و شما مردم انصار کسانی بودید که پیامبر (ص) را پناه دادید و او را یاری کردید. شما در دین خدا مشاوران ما هستید، چنان که مشاوران رسول خدا (ص) بودید. شما برادران ما در کتاب خدا و شریکان ما در دین خدایید. در هرکاری در آشکار و نهان، همواره یار و یاور ما بودید. سوگند به خدا در هیچ کار نیکی نبودیم مگر این که شما نیز همراه ما بودید. شما برای ما دوست داشتنی مردمید. شما نسبت به ما بخشنده بودید. شما سزاوارترین مردم در رضایت دادن به قضای الهی هستید. اما در خصوص جانشینی پیامبر(ص) شما نباید به برادران مهاجر خود حسادت بورزید زیرا در کار خلافت شما دارای هیچ حقی نیستید. من شما را به یکی از این دو نفر یعنی ابوعبیده و یا عمر سفارش می کنم، هر کدام را که خواستید برای کار خلافت برگزینید.
عمر و ابوعبیده در جواب ابوبکر گفتند: برای هیچ یکی از مردم سزاوار نیست که برتر از تو قرار بگیرد. تو کسی هستی که در غار همراه پیامبر(ص) بودی و پیامبر(ص) تو را برای خواندن نماز با مرم برگزید، پس باید تو جانشین پیامبر(ص) شوی. انصار گفتند: سوگند به خدا ما در کار خلافت با شما به ستیز برنخواهیم خاست. ابوبکر، ما از آن شما هستیم و هیچ یک از مردم در نظر ما دوست داشتنی تر از تو نیست و در نزد ما جایگاهی ندارد، لیکن ما از فردای خود هراسانیم و از آن بیم داریم که کسی بر کار خلافت فائق شود که نه از ما باشد و نه از شما. اگر امروز مردی از ما و مردی از شما کار خلافت را دردست بگیرد ما بدین خلافت راضی و خشنود هستیم و هر گاه یک از آن دو نفر که از دنیا رفت فرد دیگری را بر می گزینیم و شایسته است که در امت محمد (ص) کار خلافت به صورت عادلانه انجام شود و هر یک از ما از دیگری پیروی کنیم. و اگر فرد قریشی خواست خلافی مرتکب شود انصار بر او سخت بگیرند و همین طور اگر فردی از انصار خواست خلافی مرتکب شود قریش بر وی سخت بگیرند. ابوبکر پس از شنیدن این سخنان برخاست و چنین گفت: خداوند ، محمد (ص) را به سوی مردم فرستاد و او را گواه بر امت قرارداد تا خداوند را بپرستند و او را به یگانگی بخوانند، زیرا مردم خدایان گوناگون را می پرستیدند، و گمان می کردند که آن خدایان شفیع آنانند و برای آنان سود بسیار دارند، حال آن که آن خدایان سنگ هایی بودند تراشیده شده و چوب هایی تراش خورده. بخوانید از قرآن اگر می توانید: شما و آن چیزهایی که سوای الله، می پرستیدند هیزمهای جهنمید، شما به جهنم خواهید رفت انبیاء، آیه 98 سوای خدا چیزهایی را می پرستند که نه سودشان می رساند نه زیان، و گویند اینها شفیعان ما در نزد خدایند. یونس، آیه 18. مردمی جاهل، در مورد خطاب پیامبران می گفتند: اینان را از آن رو می پرستیم تا وسیله نزدیکی ما به خدای یکتا شوند. زمر، آیه 3. بر عرب سنگین آمد که دین پدران خود را رها کند، خداوند نیز تنها اولین مهاجران را به تصدیق دینش «مخصوص» گردانید. آنان بودند که همراه پیامبر(ص) در مقابل خشونت قومش ایستادند. هیچ کس نبود مگر این که پیامبر(ص) را تکذیب می کرد. همه مردم مخالف او بودند. مومنان اولیه را اذیت می کردند ولی آنان از عده کم خود وحشت و هراسی نداشتند. مهاجران اولین کسانی بودند که خدا را در روی زمین پرستش کردند و اولین کسانی بودند که ایمان به خدا و رسولش (ص) آوردند . آنان دوستان و خانواده پیامبر(ص) بودند. ولی شما گروه انصار، چه کسی برتری و نعمت بزرگی را که مهاجران در اسلام دارند انکار تواند کرد. خداوند رضایت داد تا شما یاوران دین و رسول او باشید. مهاجرت پیامبر(ص) را به سوی شما قرارداد. هیچ کس بعداز مهاجران اولیه در نزد ما منزلت و ارزش شما را ندارد پس ما خلیفه باشیم و شما وزیر، هیچ کاری بدون مشورت با شما صورت نخواهد گرفت و هیچ امری بدون شما قضاوت و داوری نخواهد داشت. حباب بن منذر برخاست و گفت: گروه انصار، دست هایتان را نگه دارید، مردم در پناه و در زیر سایه های شما هستند و هیچ ستمگری بر شما نمی تواند ستم کند، و هیچ مردمی از رأی شما سرپیچی نخواهند کرد، شما گروهی هستید عزیز و ثروتمند و شجاع مردم می نگرند که شما چه می-کنید. با یک دیگر مخالفت و اختلاف نکنید در غیراینصورت رأیتان فاسد می شود و کارهایتان به پایان نمی رسد. شما گروه پناه دهنده و یاری دهنده هستید. هجرت به سوی شما بود و برای اولین ایمان آورندگان هر چه هست، برای شما نیز همان هست. شما قبل از آنان صاحب خانه وایمان بوده اید. سوگند به خدا، فقط در سرزمین شما بود که خداوند به صورت آشکار مورد پرستش قرار گرفت. و فقط در مسجد شما نماز به صورت گروهی برگزار شده است، عرب به واسطة شمشیرهای شما کوچک شد. شما بیش ترین بهره را از کار خلافت دارید اگر مهاجران خودداری کردند، در این صورت حاکمی از آنان باشد و حاکمی از آنان باشد و حاکمی نیز از ما. عمر پس از شنیدن این سخنان برخاست و گفت: هرگز دو شمشیر در یک غلاف نگنجند. سوگند به خدا، عرب هرگز راضی نخواهد شد که که شما انصار آنان را امر کنید در حالی که پیامبر(ص) از گروه شما نیست. عرب جایز نمی داند که از مردمی فرمان برد که پیامبر(ص) از آنان نباشد. بنا بر این کسی فرمان خواهد داد که پیامبر(ص) از میان آن مردم برخاسته است. هریک ازعرب که در کار خلافت با ما خلافت کند، حجت و دلیل آشکار داریم. کیست که با ما در مورد پادشاهی و میراث محمد(ص) نزاع و ستیز کند در حالی که ما از دوستداران و خانواده و قبیلة او هستیم مگر این که دلیلی آورد که باطل و ناحق باشد و یا کسی که جویای گناه باشد و خواهد که در هلاک و نابودی افتد. حباب بار دیگر برخاست و گفت: گروه انصار، دستتان را نگه دارید، به سخنان عمر و یاران وی گوش فرا ندارید که در غیر این صورت نصیب و بهرة شما را از کار خلافت خواهند برد. اگر نصیب شما را ندادند آنان را از سرزمین خود بیرون کنید. و کار خلافت را از آنان بگیرید. سوگند به خدا، شما از آنان به کار خلافت سزاوار ترید. اگر کسی در مقابل خلافت کوتاه نیاید، با شمشیرهای خود او را بر زمین خواهیم زد. سوگند به خدا، هیچ کس علیه من سخن نخواهد گفت مگر این که دماغش را خونین کنم. عمر با شنیدن این سخنان گفت: آن طور که حباب به من جواب می دهد، من با او سخن نخواهم گفت. برای این که من با او در زمان پیامبر(ص) نزاع و زد و خوردی داشتم، و پیامبر(ص) مرا از این که با حباب روبرو شوم نهی کرده است و سوگند یاد کرده ام که سخنی که حباب را خوش نمی آید بر زبان نیاورم. ابو عبیده برخاست و گفت: گروه انصار شما اولین گروهی بودید که یاری کردید و پناه دادید، پس اولین گروه نباشید که تغییر و تبدیل می کنید. بشیربن سعد از بزرگان خزرج وقتی دید قومش بر امیری که سعد بن عباده اتفاق کرده اند، از روی حسادت به سعد بن عباده برخاست. بشیر از بزرگان خزرج بود و گفت: گروه انصار، سوگند به خدا، اگر چه ما با مشرکان و سبقت در دین دارای فضیلت هستیم، این کارها را انجام ندادیم مگر برای رضایت و خشنودی خداوند و پیروی از پیامبر(ص). سزاوار نیست که به واسطة این کارها بر مردم مسلط شویم. ما در عوض این کارها از دنیا هیچ نمی خواهیم، خداوند ولی نعمت ماست و بر ما به واسطة پذیرش دین منت دارد. محمد(ص) مردی از قریش است و قوم و قبیله اش به میراث او از دیگران سزاوارترند، سوگند به خدا، خداوند هرگز ما را در حالی نخواهد یافت که با مهاجران در کار خلافت به مخالفت برخیزیم. با تقوا باشید و با مهاجران در کار خلافت به نزاع و مخالفت برنخیزید. ابوبکر در مقابل انصار ایستاد و آنان را به یکدلی خواند و از تفرقه بر حذرشان داشت و در ادامه گفت: من خیر خواه شما هستم، اگر می خواهید با یکی از این دو نفر، ابو عبیده و یا عمر بیعت کنید. عمر گفت: پناه بر خدا اگر چنین شود، تو در میان ما باشی و کسی دیگر به جانشین پیامبر(ص) برگزیده شود؟ تو از همه بر کار خلافت سزاوارتری، تو همراه پیامبر(ص) بودی و از نظر مال و ثروت از ما برتری، تو برترین مهاجران هستی، و جانشین پیامبر(ص) در به جای آوردن نماز، درحالی که نماز برترین پایه های دین اسلام است. برای چه کسی سزاوار است که بر تو تقدم یابد. دستت را بگشا تا با تو بیعت کنیم.
در این هنگام که آن دو [عمر و ابو عبیده] می رفتند تا با ابوبکر بیعت کنند، بشیر انصاری پیش افتاد و با ابوبکر بیعت کرد. با این کار بشیر، حباب بن منذر او را آواز داد و گفت: کار را ضایع کردی، چه چیزی تو را مجبور بر این کار کرد، آیا بر این که پسر عمویت امیر شود حسادت ورزیدی؟ بشیر گفت: سوگند به خدا، چنین نیست، من دوست نداشتم با مردمی در مورد حقشان نزاع و درگیری داشته باشم. قبیله اوس وقتی کار بشیربن سعد را که از بزرگان قوم بود و همچنین تلاش خزرجیان را برای امیر کردن سعد بن عباده دیدند، بعضی از آنان به بعضی دیگر که اسیدبن حضیر از آن جمله بود، گفتند: اگر فقط یک بار سعد بر شما امیر شود، هیچ فضیلتی و هیچ نصیبی از کار خلافت برای شما باقی نخواهد ماند. بنابراین برخیزید و با ابوبکر بیعت کنید. همگی برخاستند و با ابوبکر بیعت کردند. حباب بن منذر برخاست و به جهت گرفتن شمشیر اسید بن حضیر به او حمله کرد. دیگران نیز به حباب حمله بردند و شمشیراسید را از حباب گرفتند و حباب نیز با لباس خود به صورت مردم می زد تا این که همه از بیعت با ابوبکر فارغ شدند. حباب گفت: گروه انصار بدانید، سوگند به خدا، روزی را می بینم که با فرزندان خود در خانه های مهاجران خواهید ایستاد و از آنان آب خواهید خواست و آنان از شما دریغ خواهند کرد. ابوبکر به حباب گفت: حباب، آیا از ما می ترسی؟ حباب گفت: از تو نمی ترسم ولی از کسی که بعد از تو می آید می ترسم. ابوبکر گفت: وقتی آن زمان پیش آمد آنان چنان کن. کار در دست تو و یاران توست، اطاعت کردن از ما بر شما لازم نیست. حباب گفت: هیهات یا ابوبکر، وقتی من و تو رفتیم، کسی بعد از تو می آید که ظلم را به ما می چشاند. سعد بن عباده گفت: سوگند به خدا، اگر توانایی برخاستن داشتم، از من صدایی را می شنیدند که تو [ابوبکر] و یارانت را از این سرزمین بیرون می کرد. و تو را به مردمی ملحق می کرد که در میان آنان مطیع بودی نه مطاع و فردی گمنام بودی، نه عزیز. همگی مردم با ابوبکر بیعت کردند، تا جایی که نزدیک بود سعد زیر دست و پای مردم لگد کوب شود. ناگهان سعد فریاد کشید: مرا کشتید. در جواب وی گفته شد: بکشید او را، خدا او را بکشد. سعد گفت: مرا از این جایگاه ببرید. مردم نیز او را به خانه اش رساندند و چند روزی در خانه تنها ماند.(28)





نوشته شده در تاریخ جمعه 25 آذر 1390 توسط قاسم یزدی

حال میّت لحظاتی پس از مرگ

بی تردید در دنیا حوادث تلخ و رنج آوری وجود دارد که هر یک به نوبه خود می تواند بار سنگینی از مصیبت را بر دوش آدمی نهاده و آینه ی دلش را از طوفان غم و غصه غبار آلود نماید.

انسان ها به هنگام مرگ و لحظات غم انگیز تشییع جنازه، حالت یکسان و یکنواختی ندارند، بلکه به تناسب ایمان و کفر و نیز شدت و ضعفی که در این زمینه دارند، حالات گوناگونی خواهند داشت.
« و المرءُ فی سَکرَةٍ مُلهثَةٍ ، وَ غَمرَةٍ کارثَةٍ، و أنّةٍ مُوجِعَةٍ ، وجَذبَةٍ مُکرِبَةٍ ، و سَوقَةٍ مُتعِبَةٍ . ثم اُدرجَ فی أُکفانِهِ مُبلساً ، و جُذب مُنتقاداً بَسلِساً ، ثُمَّ أُلقِیَ علی الأعواد رجیع وصبٍ ، و نِضوَ سَقَمٍ ، تَحمِلُهُ حفدةُ الوِلدان ، وحشدةُ الاخوان ، الی دار غربته ، و منقطع زورته ، و َمُفرَدِ وحشته ... »
۱

شرح گفتار
بی تردید در دنیا حوادث تلخ و رنج آوری وجود دارد که هر یک به نوبه خود می تواند بار سنگینی از مصیبت را بر دوش آدمی نهاده و آینه ی دلش را از طوفان غم و غصه غبار آلود نماید.

در این میان آنچه از هر حادثه ای برای انسان ، تلخ تر و غم انگیز تر است، حادثه ای انکار ناپذیر مرگ است.
مرگ بگونه ای است که با آن کام وجود بازماندگان تلخ و خاطرشان آزرده می شود، چرا که آنها به اندازه ای به عزیز خود دل بسته اند که جدایی از او برایشان امری است غیر منتظره، که پذیرش آن به سختی در صفحه ی ذهنشان نقش خواهد بست.
اما این یک روی سکّه است، روی دیگر آن که از اهمیت والایی برخوردار است، خود میّت و احساساتی است که به هنگام مرگ و لحظاتی پس از آن به او دست می دهد، احساساتی برخاسته از جان که درک آن برای ما زنده ها امکان پذیر نیست.
امیر متقیان علی (علیه السلام) در فرازی از خطبه
۸۳ نهج البلاغه صحنه غم انگیز مرگ وجان کندن را در قالب گفتار به زیبایی به تصویر کشیده و در این باره می فرماید: «انسان در حالت بیهوشی و سکرات مرگ، و غم و اندوه بسیار، و ناله ی دردناک، و درد جان کندن، با انتظاری رنج آور، دست به گریبان است.پس از مرگ او را مأیوس وار در کفن پیچانده، در حالی که تسلیم و آرام است، برمی دارند و بر تابوت می گذارند، خسته و لاغر به سفر آخرت می رود، فرزندان و برادران او را به دوش کشیده، تا سر منزل غربت، آنجا که دیگر او را نمی بیند، و آنجا که جایگاه وحشت است، پیش می برند...»

نکته ی حائز اهمیت پیرامون کلام امیر بیان علی (علیه السلام) آن است که انسان ها به هنگام مرگ و لحظات غم انگیز تشییع جنازه، حالت یکسان و یکنواختی ندارند، بلکه به تناسب ایمان و کفر و نیز شدت و ضعفی که در این زمینه دارند، حالات گوناگونی خواهند داشت. مطابق روایات معتبری که در این باره وجود دارد، انسانهای مومن و پرهیزکار، در این لحظات حساس، بسیار خوشحال و شادمان بوده، و از اینکه رخت از این جهان بسته و به دیار باقی سفر می نمایند، سر از پا نمی شناسند، چرا که دنیا برای آنها قفس تنگ و تاریکی بوده که بودن در آن، خاطرشان را آزرده و روح و جانشان را معذّب می ساخته است، و لذا مطابق روایاتی که از پیشوایان معصوم (صلوات الله علیهم اجمعین) در این زمینه وارد شده است، هنگامی که جنازه ی او را حرکت می دهند، صدا می زند که مرا زودتر به منزلم برسانید، و نیز هنگام غسل دادن در جواب فرشته ای که به او می گوید: آیا دلت می خواهی به دنیا بازگردی؟! می گوید: خیر، دیگر نمی خواهم به سختی و تعب دنیا برگردم.
اما در مقابل کافران و نیز گنهکارانی که عمری در مسیر ضلالت و گمراهی قدم نهاده اند و غرق در شهوت و هواپرستی دنیا بوده اند، از اینکه مرگ به سراغشان آمده، و قصد شکارشان را دارد بسیار خشمگین و ناراحتند، زیرا دنیا در منظرشان همچون کاخ زیبا و دلربایی بوده که در آن بزم عیش و شادی به راه انداخته، و به خیال خام خود از این طریق لحظات شیرین و لذت بخشی را برای خود دست و پا کرده اند، و لذا از مرگ که بساط عیش و نوش آنها را بر هم زده، و کاخ آرزوهایشان را ویران ساخته است، بسیار غمگین و هراسانند.
پرسش و پاسخ های عالم قبر
در موضوع مرگ و رخدادهای پیرامون آن، آنچه بر سختی و رنج فراوان این پدیده انکارناپذیر می افزاید، پرسش و پاسخ هایی است که انسان در عالم قبر با آنها مواجه می شود.
امیر متقیان علی (علیه السلام) در ادامه ی همین فراز از خطبه ی نورانی
۸۳ به این مهّم پرداخته و در این باره به زیبایی فرموده است: «هنگامی که تشییع کنندگان بروند و مصیبت زدگان بازگردند، او را برای پرسش های حیرت آور، و امتحان لغزش زا، در گودال قبر می نشانند»۲ با دقت در کلام امیر بیان علی (علیه السلام) می یابیم که موضوع پرسش و پاسخهای عالم قبر حقیقتی است که هیچ گونه شک و تردیدی در موردش روا نیست. در روایتی که از ششمین اختر تابناک آسمان ولایت و امامت، امام صادق (علیه السلام) در این زمینه وارد شده است، آن حضرت می فرماید: «هنگامی که جنازه ی انسان را دفن می کنند، دو فرشته به نام نکیر و منکر نزد او می آیند، که صدایشان مانند رعد غرّنده، و چشم هایشان مانند برق خیره کننده است که زمین را با نیش های خود می شکافند، و پاهای خود را همراه با موهای خود به شدت بر زمین می کوبند و به سوی مرده می آیند.»۳
البته چگونگی برخورد آنها با میّت، براساس میزان ایمان و انحراف او متفاوت خواهد بود، و آنها متناسب با وضعیت ایمان و عقیده ی میت با او رفتار خواهند نمود.
مطابق روایات فراوان، این دو فرشته هنگامی که به سراغ مرده می آیند، با طرح سوألاتی او را مورد بازجویی قرار داده و از این طریق است که نخستین دادگاه الهی پس از مرگ انسان، آغاز می شود.
اما اینکه آن دو فرشته الهی از چه می پرسند و چه اموری را مورد بازجویی قرار می دهند، امری است که با مراجعه به گفتار پیشوایان معصوم (صلوات الله علیهم اجمعین) کاملاً واضح و روشن می شود.
به طور کل روایات موجود در این موضوع، حکایت از این دارد که از مواردی که در ذیل به آنها اشاره می شود، سوأل می کنند:
۱- خدایت کیست؟ ۲- پیامبرت کیست؟ و رهبر و امامت کدام است؟ ۳- دینت چیست؟ ۴- عمرت را در چه راهی صرف کرده ای؟ ۵- اموالت را از چه راهی به دست آورده ای و در چه راهی به مصرف رسانده ای؟ ۶- قبله ات کجاست؟ ۷- کتاب آسمانی ات چه نام دارد؟ ۸- نماز. ۹- زکات. ۱۰- روزه. ۱۱- حج

مژده به شیعیان واقعی!
مطابق آنچه بیان شد، انسان پس از مرگ با حوادث هولناک و صحنه های غم انگیزی مواجه خواهد بود، حوادثی که هر یک به تنهایی می تواند به راحتی آرامش روحی آدمی را بر هم زده، و راحتی و آسایش را از او سلب نماید.
اما در این میان باید این مژده را به شیعیان واقعی امامان معصوم (صلوات الله علیهم اجمعین) داد، که آنها در این باره ترسی به دل راه ندهند و با خاطری آسوده و خیالی راحت به حیات خویش ادامه دهند، چرا که خالق هستی به پاس ولایت پذیری و پیروی واقعی از امامان معصوم (صلوات الله علیهم اجمعین) حساب آنها را از سایرین جدا نموده و با آغوشی گرم و محبّت آمیز از آنها استقبال خواهد نمود.
در حقیقت شیعه ی واقعی بودن، وسیله ای است نجات بخش که همچون پناه گاهی مستحکم و استواری می تواند آدمی را در گردنه های صعب العبور یاری رسانده و آنها را از خطرات کمر شکن عالم قبر و قیامت ایمنی بخشد. در حدیث معروف، رسول گرامی اسلام پرده از روی این حقیقت کنار زده، و در این باره به صراحت فرموده است: «مَثَلُ أهل بَیتی فیکم کمثل سفینة نوح فی قَومِهِ، مَن رکبها نجی و مَن تخلّف عَنها غَرِقَ.»
۴
مثل اهل بیت من، در میان شما مردم همچون کشتی نوح در قومش می باشد کسی که سوار بر این کشتی شد نجات یافته و کسی که از آن جا بماند غرق شده است.
بنابراین طبق فرمایش پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) دشمنان و مخالفین امر امامت و ولایت، در طوفان بلا، و مصیبت از کشتی حمایت اهل بیت محروم، و از عذاب و سختی های طاقت فرسای پس از مرگ در امان نخواهند بود.

گرز آتشین بر سر مخالف علی (علیه السلام)
مرحوم علامه طباطبایی از قول استاد برجسته خود «حاج میرزا علی آقا قاضی» داستان تکان دهنده ای را در زمینه سزای مخالفت با امامت علی (علیه السلام) را بیان می کند که ما در اینجا به گزیده ای از آن اشاره می کنیم: ایشان می فرماید: در نجف اشرف در نزدیکی منزل ما مادری از دنیا رفت، به هنگام دفن آن مادر، دخترش درا ثر شدت علاقه ای که به مادر داشت فریاد می زد: «من از مادرم جدا نمی شوم»
بازماندگان هرچه تلاش کردند تا او را آرام کنند، نتوانستند، سرانجام تصمیم بر آن شد که او نیز همراه مادرش در قبر بخوابد. اما روی قبر را نپوشاندند، بلکه تخته ای روی آن قرار دادند تا هرگاه بخواهد از آن بیرون آید.
آن شب دختر کنار جنازه ی مادر در قبر خوابید، فردای آن شب به سراغ آن قبر آمدند تا از احوال آن دختر مطلع شوند، هنگامی که تخته را برداشتند، ناگهان دیدند تمام موهای سر او سفید شده است! از او سوأل کردند چرا این طور شده ای؟ در پاسخ گفت: آن شب درکنار جنازه ی مادر خوابیدم، ناگهان دیدم دو نفر از فرشتگان آمدند و در دو طرف من ایستادند، و یک شخص محترمی هم آمد و در وسط ایستاد، آن دو فرشته مشغول بازجویی از عقاید مادرم شدند مادر به آن سوألات پاسخ درست می داد. تا اینکه رسیدند به این پرسش که امام تو کیست؟ آن مرد محترم که در وسط ایستاده بود، فرمود: «لَستُ لها بإمام» من امام او نیستم. آن مرد محترم امام علی (علیه السلام) بود.
در آن هنگام آن دو فرشته، چنان گرز بر سر مادرم زدند که آتش آن به سوی آسمان زبانه کشید، من در اثر وحشت و ترس زیاد، به این وضع که می بینید در آمدم...
۵
گر مهر علی به سینه داری خوش باش         ویرانه صفت، دفینه داری، خوش باش

روزی که شوند غرق یَمّ، ناخلفان                 تو نوح صفت، سفینه داری خوش باش

پی نوشت ها :

۱- فرازی از خطبه ۸۳ نهج البلاغه، ص ۱۳۸، ترجمه محمد دشتی

۲- همان

۳- کافی، ج۵، ص۵۸۴

۴- بحار الانوار، ج۲۳، ص۱۰۵

۵- برگرفته از کتاب عالم در برزخ در چند قدمی ما، نوشته محمد اشتهاردی، ص۱۹۸

 

 





طبقه بندی: معاد، 
.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
قالب وبلاگقالب وبلاگ